گاهی از ‌آدم‌های این شهر، بدجوری بدم می‌آید…

گذری بر زندگی روزمره یک دختر ایرانی

آن روز داشتم تلفنی صحبت می‌کردم از سرِ کار که برمی‌گشتم. بعدش قطع کردم و به راهم ادامه دادم. آفتاب دقیقن 90 درجه می‌تابید به پسِ کله‌ام! آستین‌هایم همیشه تا آرنج بالاست. از آستین نفرت دارم. باید تنگ باشد و تا آرنج فوقش. بقیه‌ی انواعِ آستین‌ها را فاک. تاکسی نبود. انقدر این مدت گرم است و سوزان که آرنج به پایینم برنزه شده قشنگ. هیچ‌وقت این قسمت از خیابان تاکسی ندارد. باید نزدیک چند دقیقه تا اولین میدان پیاده‌روی کنی. پرنده پر نمی‌زد. یکی دو نفر توی چمن‌ها خیلی آن‌طرف‌تر داشتند چُرت می‌زدند. یک مردی جلویم بود. از این‌ها که هی برمی‌گردند دو قدم یک‌بار نگاهت می‌کنند. یک عالمه سیبیل داشت. قیافه‌اش افغانی‌طور بود. راستش ترسیدم. مثلِ سگ ترسیدم. هی ایستادم کنارِ خیابان ماشین بیاید. او هم ایستاد خیره به من. هیچ ماشینی نبود. قلبم داشت می‌آمد توی دهنم. احساس کردم کاش کلاسِ دفاع شخصی رفته‌بودم. بعد با خودم گفتم بهتر است زر نزنم و اگر نزدیکم آمد چه‌طوری مشت بزنم یا بزنم به آن‌جایش با لگد و فرار کنم. بعدش یادم آمد من از پسِ دوست‌پسرهای ریقوی سابقم هم برنمی‌آمدم چه برسد به این نره‌غولِ سبیل‌کلفت! به خودم که آمدم دیدم دارم حمد و سوره می‌خوانم. کی؟ من؟ بله دقیقن منی که دین‌گُریز هستم. منی که بحثِ دینِ مُبینِ اصلام می شود، تنها تصویر تجاوزِ دسته‌جمعی به ذهنم خطور می‌کند. منی که از دینِ مُبین(البته همه‌ی ادیان!) تنها کصافط‌کاری و گُه‌کاری در ذهنم نقش می‌بندد. منی که ادعایم ماتحتِ خر را پاره می‌کند که به هیچ‌چیز اعتقاد ندارم جز گاد. داشتم سوره می‌خواندم. مانده‌بودم چرا؟ آیا در درونم واقعن به ذکرِ گاد و اینشورِ قلوب اعتقاد دارم؟ یا تنها آموزشِ تخمی‌ای‌ست که در ذهنمان از کودکی نهادینه شده؟ اعصابم به هم ریخت. قدم‌هایم را کند کردم. باخودم گفتم اگر پشتِ سرِ مرد باشم قاعدتن تسلطِ بیش‌تری خواهم داشت تا قدم‌هایم را تند کنم و جلویش بیفتم. احساس کردم چه‌قدر ضعیفم. چه‌قدر وقتی هیچ‌ آدمی نیست و یک مردِ سبیلوی زشت و گنده هی نگاه‌های زننده به من می‌کند، توی دلم خالی می‌شود. چه‌قدر بی‌پناه و بی‌دست و پا به نظر می‌رسم. انقدر که دلم می‌خواست بنشینم همان‌جا کفِ خیابان و به دلیلِ پی بُردن به این ضعف، زار زار گریه کنم. رسیدم به میدان.

مرد مسیرش را عوض کرده‌بود. ایستادم کنارِ خیابان با ماشین‌هایی که در آن بعد از ظهرِ داغ هی بوق می زدند. همه شخصی بودند. یکی، دو تا، سه تا. تیکه می‌انداختند و یکم سرعتشان را از چند متر قبل تا چندمتر بعد آرام می‌کردند. بعدش که عکس‌العملی نشان نمی‌دادم، گازش را می‌گرفتند و می‌رفتند. آخری دو تا پسر بودند. دوبس دوبس کنان، یک‌هو تُرمز کردند جلوی پایم. هی مسخره‌بازی و خنده و التماس که حالا بیا بالا! حالا بیا بالا! یادم نیست چه فحشی دادم که رفتند. ولی یادم است از زیرِ عینکم یک قطره اشک ریخت پایین. بله من بسیار شکننده و تخمی و حساس می‌شوم گاهی! 

About ashkan.gh

{UPDATED} I'm a MA graduate student from University of Westminster from Iran. here i will post all that goes through my mind, my thoughts, interesting articles and videos and other fun stuff. All the posts here are what i liked personally or find in other sources. Do not let yourself be deceived: great intellects are skeptical. Friedrich Nietzche
This entry was posted in Farsi. Bookmark the permalink.